آخر آذر ماه آموزش نظامی گردان کوثر به پایان رسید اول دی ماه ۶۵ آقای شکارچی فرمانده گردان کوثر من را احضار کرد
کد خبر: ۱۰۶۰۵۹۱
تاریخ انتشار: ۱۷ مرداد ۱۴۰۱ - ۱۷:۱۲ 08 August 2022

به نام خدا

روزی روزگاری

خاطرات غلامعباس حسن پور

قسمت پنجاه و یکم

آخر آذر ماه آموزش نظامی گردان کوثر به پایان رسید اول دی ماه ۶۵ آقای شکارچی فرمانده گردان کوثر من را احضار کرد و گفت

گفت برادر حسن پور با شما کار دارم با سلام و احوالپرسی گفتم بفرمایید بنده در خدمت هستم ایشان گفت می‌خواهم شما را نسبت به منطقه عملیاتی که در پیش است توجیه کنم .

گفتم خوب بفرمائید کجا بریم گفت همین جا بنشین هر دو روی زمین نشستیم .

به صورت سربسته مقداری درباره منطقه عملیاتی آینده صحبت کرد و آدرس دقیق منطقه عملیاتی را هم به من نداد و سپس خطوطی شبیه کروکی روی زمین ترسیم کرد و توضیحات مختصری داد و پرسید متوجه شدی جواب دادم با این توضیحات که شما دادید نه ! .

لطفا بیشتر توضیح بدهید.

گفت چون منطقه پراز جاسوس است واحتمال دارد که عملیات لو برود لذا نمی‌توانم بهتراز این شما را درجریان عملیات بگذارم . حرف او را تصدیق کردم .

با توضیحاتی که داد اصلاً به آدرس منطقه عملیاتی پی نبردم و خوب توجیه هم نشدم .

روز دوم دی ماه سال ۱۳۶۵ به منطقه ای که قرار بود در آنجا عملیات صورت گیرد وارد شدیم و در سنگر هایی که از قبل در آنجا ساخته شده بود مستقر گردیدیم دشمن آن مواضع را با سلاح های منحنی مثل توپ و خمپاره می زد و گهگاهی رگبار گلوله از بالای خاکریز زوزه کشان عبور می کرد آن منطقه روبه روی دکل پتروشیمی بصره بود و ما قرار بود از آن ناحیه به دشمن حمله کنیم . یک روز قبل از عملیات فرمانده و معاون گروهان ها از بالای موضع دیده بانی که در بالای ساختمان مخروبه ای مستقر بود به وسیله دوربین کاتیوشا خطوط دشمن و استحکامات آن را دید زده و مواردی را به خاطر سپردیم .

روز قبل از عملیات هم به اتفاق یکی از بچه‌های اطلاعات و عملیات همراه با فرمانده هان گروهان و دسته‌ به داخل هور رفته و آب راهی که قرار بود در شب عملیات از آن مسیر به طرف دشمن حرکت کنیم را شناسایی کردیم و به صورت نامحسوس تا دویست متری خط پدافندی دشمن رفته و میدان مین و مواضع دشمن را مشاهده و به خاطر سپردیم .

بعد از ظهر سوم دی ماه سال ۱۳۶۵ از طرف فرمانده گردان کوثر به گروهان های یا زهرا و یا مهدی آماده باش دادند و ما نیز به نیروهای خود دستور دادیم که خود را آماده کنند و سلاح های خود را امتحان نمایند و تجهیزات جنگی خود را چک نمایند یک ساعت قبل از غروب آفتاب آماده باش صددرصد داده شد و ما نیز لباس‌های غواصی خود را پوشیده سلاح ها و تجهیزات آماده و منتظر دستور شدیم قبل از غروب آقایان عباس سمیعی و یک روحانی به نام نظری به گروهان (یازهرا) معرفی شدند و گفتند که فرمانده گردان ما را به گروهان شما فرستاده است .

به آنها گفتم اگر قرار بود که شما به گروهان ما بیایید پس چرا اینقدر دیر آمده‌اید .

آنها گفتند تقصیر ما نیست به ما دیر دستور داده شده است   آقای عباس سمیعی را برای شرکت در عملیات قبول نکردم و ایشان شروع کرد به گریه کردن .

به ایشان گفتم آفای سمیعی گریه‌ نکن شما پدر و برادرت به شهادت رسیده اند و خانواده شما دین خود را به این مملکت ادا نموده اند . بازماندگان شهدای خانواده شما احتیاج به سرپرست دارند.

به هیچ عنوان شما را باخود به عملیات نمی برم .

خیلی با ایشان صحبت کردم و دلیل و برهان آوردم تا ایشان قانع شد و گفت خوب پس حالا که نمی بری اگر شما رفتید و خط عراقی‌ها را شکستید ، من فردا به نزد شما می آیم و هر کاری که شما به واگذار کنید مشتاقانه انجام می‌دهم ، قبول کردم و به آن روحانی که نامش آقای نظری بود گفتم به شرطی شما را در عملیات شرکت می دهم که زحمت بکشید توپ سیم سیاری که سی کیلو گرم وزن دارد را پشت خود حمل کنید چون قرار است تا قبل از شروع عملیات از بیسیم استفاده نکنیم و فقط از تلفن با سیم معروف به تلفن قورباغه‌ای استفاده کنیم

ایشان این شرط را قبول کرد .

یک ربع قبل از غروب آفتاب از خط خودی جدا شده و وارد آب های هور شدیم و به طرف مواضع دشمن بعثی حرکت کردیم

خاطره ادامه دارد…

اشتراک گذاری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار