کد خبر: ۱۵۵۲۸۲
تاریخ انتشار: ۱۱ دی ۱۳۹۴ - ۱۲:۵۵ 01 January 2016

دیوونه که باشی تو ماه همه چیو رها میکنی و چندین بار میای اینجا،همین جایی که برا اولین بار همو دیدیم،همون محرم به هم رسیدن...

دیوونه ام،تو ماه چندین بار کار و زندگی رو رها میکنم میام اینجاو کتاب آئینی هاتو دست میگیرمو میخونم زندگی من،همینجایی که اون شب غوغا شد، ،شب تاسوعا بود،شب علمدار،شب آقای وفا...اصلا همون شب حاجتتو گرفتی با مرام...

بماند بقیه اش چطور مستانه و حسینی رقم خورد من و تو شدیم ما،این ما شدنی که دیوونه وار می‌پرستمش چون از حسین و محرمشو دستای عمو عباس رسید و حاصلش شد آقاسید عماد و آقاسید عمار...بیا ببین که دیگه تنها نمیشه اومد اینجا.! جگرگوشه هات ملتمسانه ازم میخوان بیان همینجای عاشقانگی...یادته یه زنجیر کوچولو سبک چار رشته ای برا سدعماد آورده بودی.!؟، حالا دیگه بسه،پاشو از زینبیه از بَرِ دل عمه زینب بیا ببین عمادت بزرگ شده و زنجیرشو داده به اون عمار ریزه میزه و حالا اومده اینجا به حآجآقا میگه زنجیر بابامو میخوام،میخوام...پاشو بیا،این پسرا دیوونه ترم میکنن،چندین روزی تا محرم العشق مونده ولی میوه های قلبت مثه گنجیشک بال بال میزنن برا سیاه پوشیدنو سینه کوبیدنو شرحه شرحه کردن،پسرا هنوز خیلی کوچیکن ولی مردن،شیر مرد مثل خودت،عاشق کشته ی جدمون اباشهدا...

رفتی،سینه سپر کردی برا عمه جان جبل الصبر جان، خوش غیرتم،بد پر زدی،آره بال در آوردی، ،خاکسترتم بهم نرسید،...دلم برات پر میکشه بیمعرفت،بیا بشین اینجا از آئینی هات بخون برامون،تو آروم زبون بگیر،من بلند بلند زار بزنم،پسرا هم به هوای هیئت زنجیر بزنن...

آخ که چه خوبه تو دو تا شدی،دو تا پهلوون کوچولوی اباالفضلی که فداییشون میکنم برا علی اکبر حســـــــــــــــــــین...

بیا بشین آئینی بخون برامون...

بیا...برگرد از مأموریت...حوض خونه بی ماهی شده...از وقتی رفتی بچم عماد هر روز یکی از این ماهی گلیا رو دور از چشم من که از پا در نیام از غصه شون تو باغچه دفن کرد و براشون مراسم ختم گرفت...بیا...برگرد...کیک سیب پختم...چای ریختم...بیا...صندلی رو به رویم از رو رفت بس که خالی ماند...گوشش دیگر بدهکار شعر خواندنم نیست...پایه هایش به قژ قژ افتاده اند از عاشقانه خواندن هایم...بیا...برگرد...من از زندگی تو هوا بی پر و بال خسته ام...بیا پله های حیاط از من دلتنگترند به شب نشینی هایمان کنارشان،به آئینی خواندن هایت...بیا...برگرد...گلدان ها فقط از دست تو سیراب می شوند...بیا...برگرد...دست تنها دیگر نمی توانم روضه هفتگی های سیدالشهدایمان را بگیرم...

بیا...برگرد سرو سخی من...بیا...اصلا مرا هم با خودت ببر به مأموریت آسمانییت...

مادر نشسته،دو زانو،گوشه چادر به دهان گرفته،کمی پریشان،چشم دوخته خیس خیس به اهتزاز سبز بیرق گنبد طلا و روضه ی صبر سر گرفته...

انگار از روز میلاد جبل الصبر عقیله العرب جانا آستان بوس حضرت" برات" شده اند که مادر هم خوش است هم ناخوش و بارانی مثل هوای صحن و سرا...

تو ایستاده ای به نماز حاجت،خیلی خیلی جوانی ولی برومند و سرو و زیبا رخ،هر کسی ببینتت خیال دیگری برش میدارد از این عسلواره ی نماز عاشقانه ات،ولی میشنوم انشـــــــــــراح میخوانی،حاجتت ازآن حاجت هاست که مادر را به دل دل و اضطرار انداخته...

تمام که میشود مستانه ی نیایش و حاجتت،مینشینی،دستانش را محکم میفشاری و با حیا بوسه ای نثارش میکنی و با نرم نرمک سر انگشتت اشک از گونه اش میگیری و آرام کنار گوشش نجوا میکنی... :

همه ی خودت تمام عمرِ تا حالایم یادم دادی تمام دار و ندارم فدای حســــین(ع) و خاندانش...پس راضی باش همه ام را نثار دفاع حریم عمه جان کنم کنیز زهـــــرا( س)...

می رود از سقاخانه برای آرام مادر جرعه ای شفا بیاورد...چند قدم که میرود...مادر صدایش میزند...: " امیر عبــــــــاسم"...

نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۳۰ - ۱۳۹۴/۱۱/۲۸
دورود خدا بر شهدای مدافعان حرم. عزیزان ما تااخرین قطره خونمان از راهتان در داخل و هر جای دیگر دفاع خواهیم کرد نه جنایتکاران خارجی ونه سرسپردگان داخلی هرکس با هر عنوان که باشید ریشه کن میکنیم
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار