کد خبر: ۱۱۳۳۹۶
تاریخ انتشار: ۲۵ مهر ۱۳۹۴ - ۱۸:۴۷ 17 October 2015

ازخواب بیدار شدم. دیدم ها تلفن ناموفق.بسیار از شوش دانیال. از مشهد و. خواستم تماس بگیرم گویی دستم توان نداشت به پیامها نگاه کردم دیدم نوشتند حمید مختاربند وفرشاد حسونی زاده کربلایی شدند یعنی خدا من برای همیشه از دیدن مختاربند وشنیدن صدای محجوبش محروم خواهم شد همانکه وقتی دلم تنگ میشود با شنیدن صدایش ارام می گرفتم. اولین بار او رادر سپاه شوش دیدم گویی سالها او می شناختم گفتم از سپاه ششم امدم قرارشد تمام کمک های مردمی شهرستانها جمع شوند و بصورت متمرکزتوزیع شوند اسماعیل ازادیخواه وخمیسی را فرا خواند و دستور داد تمام کمک های مردمی تحویل شوند وطلاهای جمع اوری شده راهمین امروز تحویل دهید واین ارتباط ادامه داشت انسان ساز بود هر جا بود اطرافش خوبان جمع می شدند مدتی بعد شد رئیس ستاد تیپ یکم سراغش رفتم. پیکر شهدا خصوصا برادر شهیدش را زیر شیشه میزش گذاشته بود وشنیدم  برادر دیگرش در اسارت خصم بود. در تیپ سنگ تمام گذاشت. شب و روز نمی شناخت اما در محرم هر سال میدان دار هیت بود مدتی بعد به لشکر7 قرارگاه کربلا امد بعد از جنگ شد مدیر کل بانک انصار استان. از دل مساجد برای جذب بهترین ها همت گذاشت. نسبت به ساخت وساز شعبه در سراسر استان تلاش فراوان نمود. و در فاز یک مسجدی را با زحمات شبانه روزی بنا کرد و نامش را گذاشت چهارده معصوم چندی بعد شنیدم قرار است از بانک تودیع شود دلتنگ شدم سراغش رفتم. گفتم مخالفت می کردی گفت شاید خیر در ان است چون میخواهم قم بروم تا بچه ها طلبگی بخوانند گفتم از سردار کاظمینی ناراحت نیستی گفت اتفاقا”دوستش هم دارم گفتم چطور؟ گفت چند وقت پیش خواست حج عمره مشرف شود. متوجه شدم پولی در بساط ندارد و درخواست پانصد هزار تومان وام کرد. بعد از اینکه راهی قم شد دیگر او رانمی دیدم ففط روزهای تاسوعا و عاشورا به اهواز می امد و به عزاداران مسجدش می پیوست هم هیت را سرو سامان می داد هم ترتیب تهیه غذا عزاداران رامی داد و هم علم های یا ابوالفضل را برمی افراشت. ظهر تاسوعا و عاشورا نماز را به وقت اقامه می کرد. مدتی مدیرکل بانک انصار قم بودکه بحران سوریه پیش امد و به انجا رفت .هر شهیدی ازسوریه می امد. او هم می امد و سریع بر میگشت اگر تشییع نمی رفتم می گفت باید می امدی. و در این مدت هرگاه تماس میگرفتم تلفنش خاموش بود تا اینکه قبل از عید فطر دوستان مشترک شوش دانیال تماس گرفتند وگفتد از مختاربند خبری نداری گفتم چرا گفتند می خواهیم اعزام شویم گفتم از همان طریق شوش بروید گفتند می خواهیم با ایشان باشیم چون با ایشان ارامش بهتری داریم. می دانستم هر که بامختاربند رفاقت دارد قله قلب او را فتح کرده است. تماس گرفتم ان سوی تلفن مختاربند بود گفتم امدی گفت اره برای عید فطر تا به مادر سری بزنم وبه اتفاق خانواده به محل شهادت برادرم درکوشک بروم گفتم میایی خانه گفت باید بروم مهمان حضرت زینب.  گفتم پس کی بر می گردی گفت تاسوعا عاشورا. در میان عزاداران اهوازی خواهم بود چون نذر کردم تا زنده ام در میان عزاداران مسجد چهارده معصوم ع اهواز باشم خواهم امد واکنون خواهد امد در حالی که سر در پیکر ندارد.

 ا. عیسی خلیلی

برچسب ها: شهدا ، مدافعان حرم
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار