صبح شد و بعد ازصرف صبحانه هر یک می بایست به یگان خود مراجعه کنیم‌ غلامحسین گفت از اینکه در لشکر ۱۴ امام حسین (ع) هستم احساس غربت می کنم .
کد خبر: ۱۰۵۱۹۱۸
تاریخ انتشار: ۳۱ خرداد ۱۴۰۱ - ۱۱:۵۴ 21 June 2022

به نام خدا

روزی روزگاری

خاطرات غلامعباس حسن پور

قسمت بیست و یکم

صبح شد و بعد ازصرف صبحانه هر یک می بایست به یگان خود مراجعه کنیم‌

غلامحسین گفت از اینکه در لشکر ۱۴ امام حسین (ع) هستم احساس غربت

می کنم .

وقتی که از اراک حرکت کردم عشقم این بود که در جبهه پیش شما باشم اما نمی دانم ما چهار نفر اراکی را چرا به آن جا فرستادند .

تو نمی توانی کاری کنی و من را نزد خودت به لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب (ع) بیاوری ؟.

گفتم با هم به لشکر ۱۴ امام حسین می رویم تا ببینم چه کاری می شود کرد .

به اتفاق ایشان به مقر لشکر  ۱۴ امام حسین (ع) رفتیم .

با فرمانده گردان ایشان صحبت کردم ایشان گفتند من حرفی ندارم برو واحد پرسنلی لشکر اگر آنها موافقت کردند مشکل حل است.

با مسئول پرسنلی لشکر صحبت کردم . ایشان گفتند اگر یک جایگزین برای غلامحسین بیاوری می توانی ایشان را به لشکر ۱۷ ببری .

مقر لشکر ۱۴ و ۱۷  هر دو در امتداد جاده اهواز آبادان بود .

برگشتم لشکر۱۷ و با آقای علی اصغر فتاحی فرمانده گردان محبوب خود صحبت کردم. ایشان موافقت کردند.

نامه ای به مسئول پرسنلی لشکر ۱۷ نوشتند .

آقای بابا مرادی مسئول پرسنلی موافقت کرد و گفت اتفاقا یک رزمنده بسیجی از استان اصفهان داریم ایشان مشتاق رفتن به لشکر ۱۴ امام حسین (ع) می باشد رزمنده اصفهانی را خواست و برگه انتقالی را به او داد.

به اتفاق آن بسیجی به لشکر ۱۴ امام حسین مراجعه کرده و برادرم را به لشکر ۱۷ و گردان علی بن ابیطالب اراک آوردم .

غلامحسین به عنوان کمک آرپی جی زن در دسته ی آقای منصور شهبازی مشغول شد .

من هم معاون دسته ادوات گردان بودم و بیشتر با  مسلسل سنگین دوشیکا کار

می کردم .

مدتی در مقر انرژی اتمی بودیم .

صبح ها معمولا مراسم صبحگاه داشتیم و سپس د‌و دسته جمعی و نرمش و بعد  صرف صبحانه و پس از ساعتی‌استراحت ، بعضا به  تمرینات رزمی می پرداختیم و چند روزی یکبار هم به بیرون از پایگاه رفته و تمرینات رزمی و عملیاتی انجام می دادیم .

شب حمله فرا رسید .                                 رزمندگان سوار بر پشت کامیون ها شده و به طرف مقصد و محلی که قرار بود از آنجا عملیات صورت گیرد،  حرکت و بعد ازسه ساعت به آن منطقه رسیدیم .

ساعت چهار بعداز ظهر بود در کنار اسکله ای خاکی و در کنار هوری عظیم قرار گرفتیم هور به آب گرفتگی بزرگی که پوشیده از نی های بلند است می گویند .

آن هور پهناور  پوشیده از نی های بلند سه چهار متری بود و  ده ها کیلو متر مربع وسعت داشت .

در دل هور اسکله ای خاکی احداث و کانالی به موازات آن اسکله کنده شده بود که آن کانال پر از قایق های موتوری بود .

به دستور فرمانده علی اصغر فتاحی سوار بر قایق ها شدیم .

ما دسته ی ادواتی ها دو قایق و دسته های دیگر گردان هم هر دسته دو یا سه قایق در اختیار داشتند .

دسته ای که برادرم در آن بود هم در قایق های خود سوار شدند .

و به دستور فرمانده قایق ها به داخل هور و به طرف دشمن حرکت کردند .

دقیقا یادم نیست که چقدر به غروب آفتاب بود اما تا جایی که یادم هست در روز روشن حرکت کرده و در دل هور به طرف مواضع دفاعی دشمن ادامه مسیر دادیم . هنوز هوا روشن بود که دو فروند جنگنده دشمن از بالای سر ما در ارتفاعی زیاد عبور کرد. فرماندهان و رزمندگان درون قایق ها نگران شدند .

بعضی از رزمندگان می گفتند که شاید عملیات لورفته

باشد .

آن جنگنده ها رفتند و خیال ما راحت شد حرکت را در دل هور ادامه داده قایق اطلاعات  در جلو و بقیه ی قایق ها در ستونی منظم  پشت آن قایق  حرکت می کردند .

شب فرا رسید و نسیمی خنک وزیدن گرفت و نی ها با برخورد به یکدیگر هارمونی زیبایی را ایجاد می کردند صدای حیوانات دوزیست هور گاهی سکوت شب را

می شکست و ما همچنان مسیر را به طرف دشمن ادامه

می دادیم .

برای اولین بار بود که جنگ در آب را تجربه می کردیم و در دلمان غوغا و آشوبی همراه با شوق شرکت در عملیات در  آمیخته بود .

نماز مغرب و عشا را در همان قایق ها و در حال حرکت خواندیم ‌.

دیگر از برادرم جدا شده و او را نمی دیدم . برای آخرین بار قبل ازحرکت یکدیگر را بغل کرده و آخرین وداع را انجام دادیم و هنگام حرکت نیز با حرکت دست یک دیگر را بدرقه نمودیم .

خاطره ادامه دارد …

اشتراک گذاری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار